یک شروع بی نهایت بد........
تو که هیچ وقت مادر نمیشی ولی شاید در مقام یک پدر یا همسر یه روز بتونی بفهمی که چقدر سخته صبح زود قبل از رفتنت به سر کار بری به پاره تنت سر بزنی فقط برای اینکه مطمئن بشی آروم خوابیده یا نه و درست همون موقع پسر کوچولوت چشماشو باز کنه و بگه مامان چرا لباس بیرون پوشیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و تو مثل روشنفکرا براش توضیح میدی که دارم میرم سر کار عزیزم.شما چشماتو ببند تا دوباره خوابت ببره...
پسر کوچولو میگه مامان یه کمی پیشم میخوابی؟؟؟؟ و تو که میدونی الآنه که بابات برسه سر خیابونو منتظرت بمونه یه کمی پسری رو با دو ثانیه خوابیدن کنارش می پیچونی و بهش میگی که دیگه دیرم شده باید برم و مابقی ماجرا رو واگذار می کنی به بابایی.پسری هم خیلی عاقلانه برخورد می کنه و تو فکر می کنی چه خوب شد که راستشو بهش گفتم...
میای بیرون ولی همینکه درب آپارتمانو می بندی صدای جیغ پسری رو همراه با گریه می شنوی که میگه برو به مامانم بگو برگرده من مامانمو می خوام.یه لحظه سست میشی که برگردی و همین که میخوای کلیدو تو در بچرخونی موبایلت زنگ می خوره و شماره باباتو میبینی:پس چرا نیومدی هنوز؟؟؟؟؟؟؟؟دارم میام بابا....
و تمام روزت با خودت کلنجار میری که ای کاش بر میگشتم و پیشش می موندم............ای کاش برمیگشتم و با خودم می آوردمش اداره...............ای کاش میرفتم می خوابوندمش و بعد میومدم اداره.................
و کلی فکرهای دیگه مثل خوره تمام وقت درگیرت میکنه و تازه بعد از یک سری تکونهای عجیب و غریب توی دلت یادت می افته که یکی دیگه هم اینجا هست که باید براش وقت بذاری و به فکرش باشی..........
نه گل پسر فکر نکنم هیچ وقت بتونی این روزهای مامانی رو درک کنی................
و این کهکشانی است که ما در آن زندگی میکنیم.ببین زمین چقدر ناچیز است.هیچ گاه به خاطر این زمین ناچیز دلی را نشکن.لبخندت را از آدمها دریغ مکن.شرافتت را زیر پا نگذار و همواره به یاد داشته باش خدا همیشه با توست...